خرید بک لینک
به چشم خود صلح و جنگ دیده ام و به یاد نمی آورم گاه نام نیک و گهی ننگ دیده ام و به یاد نمی آورم هر کجا میروم به چششم آشناست نرفتم هر چند من بس دریا و کوه و سنگ دیده ام و به یاد نمی آورمبه زندگیم یک مهره ی چشم نظر بدهکارم و افسوس چه بسا نزدیکان چشم تنگ دیده ام و به یاد نمی آورم همه عمر چون لعل بدخشان ساده بودم و یکرنگپیرامون خود بس یار دورنگ دیده ام و به یاد نمی آورم همین دانم مهربانی دل بزرگ میخواهد گرچه در تاریخمن قساوت های آن مرد لَنگ دیده ام و به یاد نمی آورم کاش جسارت داشتم پا از گلیم خود درازتر کنم ، مثلاًمن با چشم خود بینگ بنگ دیده ام و به یاد نمی آورم

برچسب: نویسنده: باران کاشانی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 17:33

گفتی به خود گذارمت ، جز این راهی نداشتممهره ی سوخته ای که ، نزدت جاهی نداشتمیک روز درگیر تو شدم ، به کس ندادم دگر دلجز در فراقت که سوختم ، اشتباهی نداشتمفارغ ِ از سوداگری کُنجی خلوت میخواستم جز فکر سودای ناله افسوس آهی نداشتمعزیز خاص و عام شد آنکه به راهش چاه بود بیچاره من به راهم ، از چه چاهی نداشتمحقیقت تلخی ست اگر شرم من و غرور توشهدست مرا این تلخی ، چون پناهی نداشتمچه سختی ها کشیدم به چشم نیامد کار منجز دفتری کهنه حیف ، من گواهی نداشتم بخت بد بین خورشید و ماه و زمین بر یک مدارندچه شبی درگیر تو بودم ، که سحرگاهی نداشتمبه دوش کشیدم هماره ، غم این بار گرانم رارهایم کردند خویشان ، من هواخواهی نداشتم

برچسب: نویسنده: باران کاشانی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 17:33

در دلم نقش بسته آن رُخ بی مثالت

ترسم اجل مهلتم ندهد به وصالت

غیر تو زندگی بیهوده تکراری ست

مملو از ترس ودلهره و یأس و کسالت

اسیر توام و «رها» از قید و بند دنیا

خوش است در دام تو حصر و اسارت

مهرداد شرفی«رها»شنبه۱۴۰۱/۰۷/۳۰

برچسب: نویسنده: باران کاشانی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 17:33

صفحه بندی